تبليغاتX
*پسر همسایه*
*پسر همسایه*
یادداشتهای یک پسر سر به هوا

اندر حکایت  آش!

 

قدیما میگفتن "دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره". البته من نمی دونم چرا قدیما اینو میگفتن چون اون موقع ها که هنوز سوخت سهمیه بندی نشده بود؟! در هر صورت چه سهمیه بندی شده بود چه نه اصل قضیه اینه که همه یه روزی نوبتشون میشه تا طعم دلچسبشو بچشن.بنزین رو نمی گما منظورم آش پادگانه.بالاخره همه باید یه روزی برن آش خوری. یه ماه پیش نوبت پسردایی های گرامی بنده بود که اعزام شن و تا چند وقت دیگه هم نوبت آرش خان ما میشه تا طعم آش پادگان رو بچشه! همزمان ما هم به خوردن آش پشت پایی که سحر و نسیم برای آرش درست میکنن مشغول میشیم(و البته به فاصله یک چشم به هم زدن من و دوستانم هم خودمونو در حال قدم رو رفتن در میدان جنگ خواهیم دید).قصد ندارم از فواید و یا مضرات این آش بنویسم چون به اندازه کافی دوستان بلاگر به مناسبتهای مختلف در این مورد کیبورد فرسایی! کردند. من فقط دلم به حال آرش می سوزه که باید برای دوماه آموزشی بره کرمان. جدای از دوری مسافت و امنیت بالای اون منطقه!!! تصور اینکه شخصی مثل آرش که کم کم داشت بعنوان یک چهره شناخته شده در ادبیات ایران تبدیل میشد و بارها نوشته هاش مورد تقدیر قرار گرفته بود دو سال تمام در دل بیابون و برهوت جون بکنه تا مثلا مرد بشه جیگر آدمو کباب میکنه.ته دلم میگه بالاخره باید یک فرقی بین آرش و بقیه باشه مگه نه؟

یه کتابی داشتم که در واقع یک مجموعه داستان بود.فکر می کنم آرش هم اونو خونده بود.یاد داستان خدمت وظیفه نوشته برانيسلاو نوشيج افتادم. این بخش داستان رو بخونید:

((... اين‌جاست كه دانشنامه دانشگاهيت كاری در حقت صورت نخواهد داد و به عبارت ديگر اين حق را براي تو قايل نخواهد شد كه قدم‌هاي بلندتری برداری. نه، تو بايد فقط به آهنگ پای ديگران گام بزنی، درست هماهنگ قدم‌هاي كسی كه پيش از ورود به ارتش حتی يكبار هم موهايش را اصلاح نكرده بوده و یا پيش از ورود به ارتش حتی نام خانوادگی خودش را هم نمی‌دانسته. يادم می‌آيد روزی در مقدونيه يك اسب و يك الاغ را ديدم كه جفت شان به يك گاری بسته شده بودند. آن دو می‌بايست پا به پای هم گام بر می‌داشتند. اسب بينوا هر چه سعی می‌كرد گام بلندتری بر دارد تا گاری را با سرعت بيش تری بكشد همه تلاشش در برخورد با سد كله شقی الاغ بی حاصل می‌شد. الاغ به هيچ روی نمی‌خواست به سرعت قدم‌هايش بيفزايد و حتی گاه يكسره از حركت باز می‌ماند و يا گاری را با گيجی فيلسوف مابانه خاص الاغ‌ها به سوی ديگری می‌كشيد. اگر در ارتش اجازه می‌دادند انسان فكر بكند قطعاً به ياد اين حادثه می‌افتادم واقعاً كه مقايسه مناسبی است!))

 

گذشته از اینها مساله اینه که وقتی آرش برگرده آیا واقعا همون آرش سابق خواهد بود؟ مطمئنا نه.به قول معروف آدم میره سربازی تا مرد بشه (این جمله رو تا حالا هزار بار شنیدم و الان حس میکنم که چقدر از این جمله بدم میاد.) اما این مرد شدن چطوری بدست میاد؟ منظورم اینه که واقعا لازمه آدم همه ارزشهای گذشته اش رو از دست بده و کلا چیزهای دیگه ای بعنوان ارزش تو زندگی براش تعریف بشه تا بهش بگن حالا مرد شدی؟...

بگذریم... یه بخش دیگه از این کتاب رو بخونید:

 

((بعد از فرا گرفتن فن احترام گذاری، تفنگ به دستت می‌دهند و درست از همان لحظه است كه تو به تفنگ تعلق پيدا مي‌كنی، نه تفنگ به تو؛ تفنگت در درجه اول اهميت قرار می‌گيرد و تو چيزی در حد «ضمايم » آن محسوب می‌شوی... .

تو را از خانه‌ات به ارتش می‌برند بی آن‌كه به والدينت قبض رسيد بدهند، و هيچ كسی هم غمش نيست كه تو بعد از دو سال خدمت وظيفه به خانه‌ات برگردی و يا برنگردی اما در مقابل دريافت تفنگ حتماً از تو رسيد می‌گيرند و تو بايد در متن رسيدی كه امضا می‌كنی قيد كنی كه آن را بی عيب و نقص تحويل گرفته‌ای و متعهدی كه آن را همان جور صحيح و سالم پس بدهی. و اگر خلاف اين رفتار كنی گرفتار چنان بازجوئی‌ها و گزارش‌ها و كميسيون‌ها و تحقيقاتی خواهی شد كه مسلمان نشنود كافر نبيند!))

 

به هر حال فقط امیدوارم هرچه زودتر خدمت دوست عزیزم آرش هم تموم بشه و سالم و سلامت به آغوش خانواده اش برگرده.یه بخش دیگه از کتاب:

 

((در جنگ، هيچ كس حق ندارد بداند كی كشته می‌شود و كی زنده می‌ماند. غالباً آن كسی می‌ميرد كه اميدی به زنده ماندن دارد و كسی زنده می‌ماند كه به كشته شدن فكر می‌كند. البته اگر معلوم می‌شد كی كشته می‌شود و كی زنده می‌ماند از نظر حفظ نظم و انضباط به مراتب بهتر می‌بود. فرمانده به من می‌گفت « امروز فلان قدر سرباز بايد كشته بشود » من هم همان طوری كه شايسته است فرمان می‌دهم « تو، تو، تو  و تو مرخص! » و آن وقت تو می‌روی مثل يك پارچه آقا كشته می‌شوی؛ هم دستور انجام شده، هم دفاتر و آمار مرتب می‌ماند، و هم انسان احساس می‌كند كه از كارش لذت می‌برد. البته هيچ هم معلوم نيست چه اتفاقی بيفتد، چون كه البته همه گلوله‌ها که به هدف نمی‌خورد! مأموريت تو كشته شدن است. اين درست، ولی اگر يك وقت كشته نشدی ديگر تقصير تو نيست كه! ))

 

پیشنهاد میکنم این داستان رو هر طور که شده گیر بیارید و بخونیدش؛ خدمت وظیفه نوشته برانيسلاو نوشيج.  

 

|+| نوشته شده توسط یک پسر سر به هوا در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 9:41 |