خاطرات وخطرات یک بلاگر!
وبلاگ نویسی همیشه برای من همراه با جذابیت های زیادی بوده.از اولین باری که به پیشنهاد یکی از دوستانم در یک وبلاگ خبری_تحلیلی همکاریم رو با چند نفر دیگه که همگی دانشجو بودند آغاز کردم حدودا دو سه سالی می گذره.اسم اون وبلاگ "ایلسانیوز" بود و به انعکاس اخباری می پرداخت که کمتر در جامعه خبری منعکس می شد.من مسئولیت دریافت و جمع آوری اخبار بی.بی.سی فارسی و چند خبرگزاری رسمی از طریق ایمیل رو بعهده داشتم.متاسفانه بعد از گذشت حدود یک سال از فعالیتمون اون وبلاگ بر اثر بی احتیاطی یکی از دوستان هک شد و به دست عده ای دیگه افتاد و همکاری من با وبلاگ هم از همون موقع قطع شد.اما به خاطر علاقه ای که به وبلاگ نویسی پیدا کرده بودم وبلاگ دیگه ای رو تاسیس کردم که در اون در مورد زندگی و نوشته ها و نظرات "مسعود بهنود" مطلب می نوشتم.اون وبلاگ رو خیلی دوست داشتم چون از طرفی از مسعود بهنود خوشم میومد و از طرفی وبلاگ با استقبال نسبتا خوبی مواجه شد.اما اون وبلاگ هم پس از مدتی (مثل خیلی از وبلاگهای دیگه) بی دلیل فیلتر شد.این در حالی بود که وبلاگ و سایت خود مسعود بهنود بدون هیچ محدودیتی هنوز به فعالیتش ادامه میداد با اینحال من هنوز از نوشتن در دنیای مجازی خسته نشده بودم.البته در مدتی که پشت کنکور بودم عملا فعالیتی در این زمینه نداشتم.
پس از ورود به دانشگاه با همکاری چند دانشجوی ساروی دیگه وبلاگ "شهر من...ساری" رو راه انداختیم که تجربه تازه و موفقی بود.هدف این وبلاگ جبران کمبود منابع اطلاعاتی از تاریخ و فرهنگ ساری در اینترنت بود و با بررسی نتایج سرچ هایی که کاربران وبلاگ انجام میدادند معلوم بود که وبلاگ به خوبی به نیاز کاربران پاسخ مناسب می داد."شهرمن...ساری" بارها از طرف سایتهای وابسته به سازمانها و نهادهای شهری ساری نظیر سایت رسمی شهرداری و شورای شهر ساری مورد تقدیر و حمایت قرار گرفت که باعث افتخار ما بود.همکاری من در این وبلاگ هنوز هم ادامه داره.
در همین مدت با اعجوبه هایی مثل "آرش م" و "حاج واشنگتن" آشنا شدم که یکی دستی در ادبیات داشت و دیگری در طنز و هجو و ویژگی مشترک هردو این بود که استعداد فوق العاده ای در نوشتن متنهایی بدیع و البته جذاب داشتند طوری که هر متنی که از این دو می خوندم تا مدتها در یادم می موند.
علاقه به وبلاگ نویسی و آشنایی هرچه بیشتر با آرش در دانشگاه باعث ایجاد انگیزه ای در من شد تا در وبلاگ "پسرهمسایه" که قبلا توسط یکی دیگه از دانشجویان ایجاد شده بود شروع به نوشتن کنم.این وبلاگ تقریبا به سبک "آب و سراب" حاج واشنگتن بود.بعد از مدتی قرار شد من به تنهایی نوشتن در این وبلاگ رو ادامه بدم.برای نوشتن در این وبلاگ از معجونی از سبک های نوشتن حاج واشنگتن و آرش و "جمالزاده" (نویسنده محبوب که تا به حال حداقل کباب غاز رو ازش خوندید) تقلید می کردم.جالب این بود که در همون یک ماه اول وبلاگ به شدت معروف شد و تعداد زیادی از وبلاگها و سایتها این وبلاگ رو لینک کردند.البته لزوما همه این وبلاگها و سایتها موضوعات مرتبط با این وبلاگ رو دنبال نمی کردند.بعضی از اونها سایتها و وبلاگهای شناخته شده ای بودند.مثلا تو همون یک ماه اول تعداد زیادی از وبلاگ نویسهای معروف ساروی و بابلی این وبلاگ رو لینک کردند.اگر چه این خیلی خوب بود اما به دلایلی ما اینو نمی خواستیم و مجبور شده بودیم از تک تک این وبلاگها و سایتها خواهش کنیم لینک ما رو حذف کنند! به این ترتیب موفق شدیم از پربازدید کننده شدن این وبلاگ بگونه ای که کنترل بازدیدکنندگان از دستمون خارج بشه جلوگیری کنیم.اما اینکه چرا نمی خواستیم وبلاگ پربیننده باشه:
اولا قصد ما از نوشتن صرفا نوشتن بود.در واقع فقط می خواستیم استعداد خودمونو در این زمینه که تا بحال تجربه ای در آن نداشتیم امتحان کنیم.به همین خاطر رو به نوشتن یک سری مسائل خصوصی و... با شکلی هجو آمیز آوردیم.اما دلمون نمی خواست کسی غیر از آدمهای مجازی که خودمون انتخاب و دعوتشون می کنیم این مطالب رو بخونه.به همین خاطر روی وبلاگهایی که مارو لینک کرده بودند به شدت حساس بودیم.
ثانیا به تقلید از داستانهای "جمالزاده" نقش جزئیات مکانها و آدمهای داستانها در این وبلاگ خیلی پررنگ بود و اساسا بخشی از بار طنز مطالب بر دوش اسمها و ویژگی های شخصیتی افراد بود.برای اینکه این مساله باعث ایجاد مشکلی نشه باید کاری می کردیم تا دایره مخاطبان این وبلاگ از محدوده ای مشخص فراتر نره.طبیعیه که اگر غیر از این اتفاق می افتاد هر کدوم از پستهای این وبلاگ برای یکی ایجاد مشکل می کرد.
اینجا تذکر یک نکته ضروریه: هرگز هیچ کدوم از پستهای وبلاگ برای تاثیر گذاری بر شخصیت افرادی که اسمی از اونها آورده شده نوشته نشده بودند.مثلا " My sweet dream " صرفا برای زنده نگه داشتن خاطره روز امتحان نوشته شده بود و نه چیز دیگه ای(منظورم اینه که برای چیز بد دیگه ای مثلا حاشیه سازی برای کسی نوشته نشده بود). "پینوکیو" هم همینطور با این تفاوت که بزرگنمایی بعضی حقایق در اون بیشتر بود. در مورد "تعادل جسم دونیرویی" هم این موضوع صدق میکنه یعنی نقش بزرگنمایی ها و واورنه سازی بعضی چیزها خیلی بیشتر از نقش واقعیت در اون متن بود.اکثر مطالبی که در اون پست به "جسم دونیرویی" مذکور نسبت داده شده بود صرفا برای افزایش بار طنز مطلب بود و نه برای تاثیرگذاری منفی روی شخصیت دوستم.ضمن اینکه ظاهرا در یک جاهایی من کلا حقیقت رو اشتباها جابجا کردم و داستان اصلا چیز دیگه ای بود! (منظورم اون قسمتهای مربوط به آنجل و آلپاچینو و... هست)
البته داستان "راه قهرمانی" فرق میکنه. در این مورد نمی خوام زیاد چیزی بگم فقط اینکه این پست دقیقا نتیجه ای عکس پستهای دیگه داشت و امیر خان ظاهرا بعد از این پست تا حدودی قهرمان شد!!!(اگر اون پست رو خونده باشید خودتون می فهمید تو چی قهرمان شد)
به هر حال الان همه اون پستها از آرشیو وبلاگ خارج شدند.امیدوارم که هیچ کدوم از این پستها برای کسی مشکل خاصی ایجاد نکرده باشه.در واقع بیشتر از هرکسی نویسندگان این وبلاگ با مشکل مواجه شدند و در بین نویسندگان از همه بیشتر خود من.اینکه آدم جایی بعنوان محیط خصوصی اش داشته باشه و بتونه توش از هر چیزی که دلش خواست بنویسه خوبه اما تا وقتی که بشه مخاطبان وبلاگ رو کنترل کرد.در واقع هرگز نباید پای کسانی که مارو می شناسند به این وبلاگ باز میشد.خوندن مطالب این وبلاگ شاید برای عده ای از دوستان جالب بود اما به همون اندازه برای من و دوستانم آزار دهنده بود.مطمئنا کسانی که تا حدودی از نزدیک با ما آشنا هستند الان قضاوتی متفاوت از واقعیتهای شخصیتمون درمورد ما دارند و این خیلی آزاردهنده ست.اینکه بعضی از اطرافیان که نه آتقدر دورند که ما رو اصلا نشناسند و نه آنقدر نزدیک که بتونن خوب ما رو بشناسند همه بخشهای با ارزش یک شخصیت رو ندیدند و فقط اون بخش آمیخته با هجو رو شناختند اصلا خوشایند نیست.من فقط امیدوارم کسانی که تابحال مطالب این وبلاگ رو می خوندن قضاوت اشتباهی در مورد من و دوستانم نکنن. چون شناختن شخصیت آدمها به این آسونی ها نیست.
چند مطلب دیگه:
1_ اگر تا بحال در مورد ادامه فعالیتم در این وبلاگ تردید داشتم الان کاملا مطمئنم که دیگه حداقل تا چند ماه آینده نمی خوام وبلاگ رو آپ کنم.حتی شاید این وبلاگ رو حذف کنم!.من به واسطه ارادتی که به آرش خان(یا آرش جان) دارم پیشنهاد نوشتن تو وبلاگ جدیدش رو با کمال میل می پذیرم.این برای من افتخار بزرگیه که در کنار نویسنده ای همچون آرش مطلب بنویسم.امیدوارم این کار باعث محکمتر شدن دوستیمون بشه.(البته متاسفانه آدرس اون وبلاگ رو نمیتونم به همه بدم)
2_ بالاخره از این برزخ نجات پیدا کردم و احتمالا در تمام مدت تابستون پام به اون بابل... باز نمیشه مگر برای دیدن دوستان! نمیدونید قبول شدن تو درسی که تا قبل از اعلام نتایج صد در صد مطمئن بودم میفتم اونهم با نمره ی 5/14 چه لذتی داره!!! الان خیلی وجدان درد دارم بخاطر اون چند باری که تو وبلاگ با استاد باباخانی شوخی کردم.من جبران میکنم.قول میدم.
