تبليغاتX
*پسر همسایه*
*پسر همسایه*
یادداشتهای یک پسر سر به هوا

 

* مهرانه *

(فکر بد نکنید! این پست به دختر همسایه مون هیچ ربطی نداره!)

 

اولین روز مهر هر سال بی شک یکی از به یادموندنی ترین روزهای اون سال برای همه ماست. روزی که همه ما کلی ازش خاطره داریم و همیشه از یادآوری اونها لذت می بریم. شما یادتونه اول مهر هر سال کجا بودید و چکار می کردید؟

 

1مهر 1366: احتمالا جهان برای تولد یکی از نوادر روزگار! روزشماری می کرد: 71 ,70 , 69 ... البته طبق شناسنامه من دو روز قبلش متولد شده بودم!

1مهر 1367: بنابه شهادت پدر و مادرم و بزرگان فامیل من خیلی زود شروع به حرف زدن کردم و باعث تعجب همه شدم. احتمالا اون موقع تو 10 ماهگی داشتم برای بچه های 4 – 5 ساله فامیل قصه های شاهنامه رو تعریف میکردم. والا ...

1مهر 1368: زیاد یادم نیست ولی تقریبا مطمئنم مثل روزهای دیگه یا من داشتم رضا پسر همسایه مونو میزدم یا اون داشت منو میزد!

1مهر 1369: اینو دیگه مطمئنم که داشتم چیکار می کردم. داشتم یه نقشه حسابی می کشیدم تا بتونم از شر داداش کوچولوی شیطون چند ماهه ام راحت شم! همه میگن من اون موقع ها خیلی بدجنس شده بودم.ولی یه وقت دلتون واسه داداشی من نسوزه ها چون خودش بعدا تلافی شو سرم درآورد: یه بار وقتی هر دو کوچیک بودیم داشت منو تو یه دیگ بزرگ پر از آب خفه می کرد! البته بیچاره از سر دشمنی که اینکار رو نمی کرد بلکه فقط از صدای قل قل من که داشتم اون پایین خفه می شدم خوشش اومده بود! بلاهای دیگه ای هم سرم آورد مثلا:

یه بارم همینطوری شوخی شوخی منو از طبقه دوم ساختمون پرت کرد پایین! به همین سادگی... به همین خوشمزگی! منتها من افتادم روی ماسه هایی که همسایه مون برای خونه سازیش جلوی خونه ما خالی کرده بود! و کلی حال کردیم. یادمه از فرداش پسردایی ها و پسر عمه هام خونه ما جمع میشدن تا خودشونو از طبقه دوم پرت کنن پایین!!!

1مهر 1370: همراه رضا (همون پسرهمسایه مون) رفتم مدرسه شون. رضا تازه میرفت کلاس اول. تو اولین جلسه کلاس که همه بچه ها تازه داشتن به عکس های سگ و گربه و... نگاه میکردن و000 بارشون نبود! من کل الفبا رو حفظ بودم و می

تونستم بخونم.

1مهر 1371: فکر کنم رفته بودم آمادگی. خوب یادمه که آمادگی ما توی یک دبستان دخترانه بود که آمادگیش مختلط بود (یه چیز تو مایه های الان دانشگاه ما! شایدم از دانشگاه ما بهتر بود) اون روز یادمه که من فقط دوتا دوست داشتم: مهدی و محبوبه!

ما کلی با هم دوست شدیم و هوای همدیگه رو داشتیم تا اینکه... یه روز اعلام کردن همه پسرا باید منتقل بشن به یک مدرسه پسرونه که تازه اون نزدیکی ها تاسیس شده بود و همینطور همم شد. از اون به بعد تا آخر سال نه من و نه مهدی با معلم جدیدمون تو مدرسه جدید حرف نمی زدیم چون فکر میکردیم کسی که باعث جدایی ما و محبوبه شده خانم معلم جدید بوده! (احساسات رمانتیک تو عالم بچگی رو حال کردید؟)

همین محبوبه خانم که همسایه ما بودن , بخاطر اینکه جشن عروسیش درست شبی بوده که من فرداش کنکور داشتم و دامبلی دیمبولش تا صبح نذاشت من بخوابم و آخر و عاقبتم به این بابل... کشیده شد مورد نفرت اینجانب واقع گشت! چه بد و بیراه هایی که اون شب تا صبح به خودش و اون دامادشون نگفتم. هنوزم وقتی تو دانشگاه یه اتفاقی میفته که اعصابمو خورد میکنه تلافیشو سر محبوبه خالی میکنم.

1مهر 1372: من بالاخره رفتم کلاس اول. ولی چه فایده من از دو سال قبل همه درسهای اول و دوم دبستان رو تو خونه یادگرفته بودم. فقط نمیدونم چرا اون موقع هیشکی منو به این فکر ننداخت که جهشی بخونم و یکی دو سال جلو بیفتم؟ اگه اینطوری میشد چقدر محشر میشد! من از این ننگ 85ای بودن تو دانشگاه (با اتفاقاتی که تو وبلاگ یکی از دانشجوها افتاده) خلاص میشدم!

1مهر 1373: من رفته بودم کلاس دوم.اون روز همه چیز خوب بود. فقط یادمه که خانم معلممون یه خانمی بود به نام خانم اصغریان که دوسال بعد بازنشست شد. با اینکه یه خورده مسن بود ولی همه ما خیلی دوستش داشتیم. بهترین معلم ما تو دبستان بود. من کلا با این نظر که تو سالهای اول خانم معلم های جوونتر محبوب تر هستن مخالفم. حالا اگر دانشگاه بود و یه استاد جوون گیرمون میفتاد یه چیزی! ولی تو دبستان و راهنمایی معلم های مسن بهترین معلم های من بودند.

1مهر 1374: از اولین روز سوم دبستان فقط یادمه که با احمد همکلاسیم که پسر معلم ورزشمون هم بود شاخ به شاخ شده بودم!

1مهر 1375: رفته بودم کلاس چهارم.همین! همه اول مهر ها که نباید حادثه ای توش اتفاق افتاده باشه.

1مهر 1376: من رفته بودم پنجم دبستان. دیگه شده بودیم کدخدای مدرسه و چه بلاهایی که سر کلاس اولی ها نیاوردیم!

1مهر 1377: وارد یکی از این کارخونه های جن سازی شدم! از اینایی که سال اول فرشته تحویل می گیرن سال سوم اجنه تحویل جامعه میدن! ولی ما شانس آوردیم که سالم موندیم.همون هفته اول با همکاری سه نفر از دوستان آمار همه بچه هایی خفن خلاف کلاس رو گرفتیم و گذاشتیم کف دست مدیر مدرسه! جناب مدیر هم علاوه بر این که کلی با ما حال کرد و تا آخر سال سوم با ما رفیق بود و هوای مارو داشت , بروبچز خلاف کلاس رو جدا کرد و به یک کلاس دیگه منتقلشون کرد. الان که نگاه میکنم می بینم هر کسی از بچه های اون مدرسه که تو دبیرستان و دانشگاه موفق شده از همین بچه های کلاس پاک سازی شده ما بوده.

1مهر 1378: تو همون روز اول مهر شاهد یک دعوای حسابی بین یکی از دوستای صمیمیم و یکی از جوجه خلافای مدرسه بودم. که البته آخرش این جوجه خلافه بود که پرکنده شد!

1مهر 1379: دوباره شده بودیم بزرگ مدرسه. رئیس و ناظم هم که با ما رفیق صمیمی شده بودند پس هر کاری که دلمون می خواست می کردیم.گذشته از اینا با بعضی از دبیرا هم خیلی صمیمی شده بودیم.مثلا تو همون اوایل سال یکی از معلمهامون که تازه می خواست ازدواج کنه مارو هم به جشن عروسیش دعوت کرده بود و خلاصه به ما کلی حال داده بود.

1مهر 1380: وارد دبیرستان 29 آبان شدم.با بهترین دوستانم در همین دبیرستان آشنا شدم و بهترین خاطراتم هم مربوط به همین جاست.فضای این دبیرستان کلا با اون کارخانه جن سازی فرق می کرد.من تو بهترین کلاس دبیرستان قرار گرفته بودم و بهترین و بی نظیرترین معلم ها رو به کلاس ما داده بودند و البته بهترین دانش آموزان مدرسه هم تو همین کلاس بودند.نکته جالی که در این دبیرستان بود اینه که درسها از همون روز و ساعت اول شروع شد.روز اول مهر دبیران عربی و ریاضی ما خیلی جدی شروع به درس دادن کردند و حتی نیم ساعت هم وقت برای معارفه و... تلف نشد.

1مهر 1381: سال دوم دبیرستان هم مثل سال اول با درس در اول مهر شروع شد. حتی روز دوم مهر یکی از دبیرهامون وقت امتحان هم مشخص کرد و قرار شد هفته بعد امتحان بگیره که همین کار رو هم کرد!

1مهر 1382: سال سوم بودم.یادمه اصلا مدرسه نرفته بودم چون باید می رفتم کانون زبان بخاطر یک سری مسائل ثبت نام و... .تمام اون روز رو با رامتین بودم و خیلی هم خوش گذشته بود با اینکه کانون زبان خیلی اذیتمون کرد.

1مهر 1383: برای پیش دانشگاهی رفته بودم سهروردی (29 آبان با اون عظمت و ابهت پیش دانشگاهی نداشت).یک مدرسه غیرانتفاعی که خیر سرش بهترین معلم های شهر رو داشت اما تنها کاری که نمی شد توش انجام داد درس خوندن بود.یک سال وقت مارو تلف کرد. هیچ چیز دیگه ای نمیشه گفت!

1مهر 1384: بعد از یک ناکامی غم انگیز در کنکور و کسب رتبه ده هزار که به درد لای جرز هم نمی خورد! باید یک بار دیگه درس خوندن برای کنکور رو شروع می کردم. ولی چه فایده؟ من تو اون سال همه تلاشمو کردم و به رتبه های 1000 تا 2000 امید داشتم که بخاطر چند اتفاق ساده ولی غیر منتظره در یک هفته قبل از کنکور و همینطور در جلسه کنکور , آخرش نتیجه این شد که بیام بابل مکانیک سیالات بخونم اونم شبانه! 

1مهر 1385: با کلی امید و آرزو پامونو تو دانشگاه گذاشتیم تا آینده خودمونو اینجا پیدا کنیم. فکر می کنید با چی مواجه شدیم؟ یک خرابه که صندلی هاش مال دهه چهل پنجاهه با کلاسهایی که هر روز به یک دلیل مسخره تشکیل نمیشه و تو مجبوری همین راهی که صبح زود از ساری اومدی رو دوباره برگردی.شاید اولین چیزی که اینجا  برای همه جلب توجه می کرد تناسب جمعیت دختر و پسر بود. نسبت پسرا به دخترا توی دانشگاه تقریبا هفتاد به سی هست.تازه تو مکانیک سیالات تقریبا نود به دهه! از دانشجوها و استاداشم که قبلا یه چیزایی گفته بودم الان دیگه نمیشه زیاد وارد جزییات شد ولی همون اصطلاح دارالمجانین تعریف دقیقی از اینجاست!

1مهر 1386: همین دیروز بود.بعضی از کلاسا تشکیل شده بودند.کار خاصی نکرده بودیم جز اینکه بیشتر دوستان صمیمی رو بعد از چند ماه زیارت کردیم که خودش کلی باحال بود! دانشگاه از همین روز اول مهر اولین ضدحال اساسی رو به ما زد.برای مایی که جمع ساعاتی که در دانشگاه پای اینترنت و... می گذروندیم بیشتر از ساعت کلاسهامون بود این یک فاجعه هست که از اول مهر سایت بدلیل تعمیرات اساسی تعطیله!ما بدون سایت می میریم.

امسال از اون سالهایی بود که اول مهرش خیلی هم قشنگ نبود.امیدوارم حداقل کل ترم اینطوری نباشه.

 

راستی اول مهرهای شما چه جوری بودن؟

 

|+| نوشته شده توسط یک پسر سر به هوا در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 22:55 |