تبليغاتX
*پسر همسایه*
*پسر همسایه*
یادداشتهای یک پسر سر به هوا

اندر حکایت  آش!

 

قدیما میگفتن "دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره". البته من نمی دونم چرا قدیما اینو میگفتن چون اون موقع ها که هنوز سوخت سهمیه بندی نشده بود؟! در هر صورت چه سهمیه بندی شده بود چه نه اصل قضیه اینه که همه یه روزی نوبتشون میشه تا طعم دلچسبشو بچشن.بنزین رو نمی گما منظورم آش پادگانه.بالاخره همه باید یه روزی برن آش خوری. یه ماه پیش نوبت پسردایی های گرامی بنده بود که اعزام شن و تا چند وقت دیگه هم نوبت آرش خان ما میشه تا طعم آش پادگان رو بچشه! همزمان ما هم به خوردن آش پشت پایی که سحر و نسیم برای آرش درست میکنن مشغول میشیم(و البته به فاصله یک چشم به هم زدن من و دوستانم هم خودمونو در حال قدم رو رفتن در میدان جنگ خواهیم دید).قصد ندارم از فواید و یا مضرات این آش بنویسم چون به اندازه کافی دوستان بلاگر به مناسبتهای مختلف در این مورد کیبورد فرسایی! کردند. من فقط دلم به حال آرش می سوزه که باید برای دوماه آموزشی بره کرمان. جدای از دوری مسافت و امنیت بالای اون منطقه!!! تصور اینکه شخصی مثل آرش که کم کم داشت بعنوان یک چهره شناخته شده در ادبیات ایران تبدیل میشد و بارها نوشته هاش مورد تقدیر قرار گرفته بود دو سال تمام در دل بیابون و برهوت جون بکنه تا مثلا مرد بشه جیگر آدمو کباب میکنه.ته دلم میگه بالاخره باید یک فرقی بین آرش و بقیه باشه مگه نه؟

یه کتابی داشتم که در واقع یک مجموعه داستان بود.فکر می کنم آرش هم اونو خونده بود.یاد داستان خدمت وظیفه نوشته برانيسلاو نوشيج افتادم. این بخش داستان رو بخونید:

((... اين‌جاست كه دانشنامه دانشگاهيت كاری در حقت صورت نخواهد داد و به عبارت ديگر اين حق را براي تو قايل نخواهد شد كه قدم‌هاي بلندتری برداری. نه، تو بايد فقط به آهنگ پای ديگران گام بزنی، درست هماهنگ قدم‌هاي كسی كه پيش از ورود به ارتش حتی يكبار هم موهايش را اصلاح نكرده بوده و یا پيش از ورود به ارتش حتی نام خانوادگی خودش را هم نمی‌دانسته. يادم می‌آيد روزی در مقدونيه يك اسب و يك الاغ را ديدم كه جفت شان به يك گاری بسته شده بودند. آن دو می‌بايست پا به پای هم گام بر می‌داشتند. اسب بينوا هر چه سعی می‌كرد گام بلندتری بر دارد تا گاری را با سرعت بيش تری بكشد همه تلاشش در برخورد با سد كله شقی الاغ بی حاصل می‌شد. الاغ به هيچ روی نمی‌خواست به سرعت قدم‌هايش بيفزايد و حتی گاه يكسره از حركت باز می‌ماند و يا گاری را با گيجی فيلسوف مابانه خاص الاغ‌ها به سوی ديگری می‌كشيد. اگر در ارتش اجازه می‌دادند انسان فكر بكند قطعاً به ياد اين حادثه می‌افتادم واقعاً كه مقايسه مناسبی است!))

 

گذشته از اینها مساله اینه که وقتی آرش برگرده آیا واقعا همون آرش سابق خواهد بود؟ مطمئنا نه.به قول معروف آدم میره سربازی تا مرد بشه (این جمله رو تا حالا هزار بار شنیدم و الان حس میکنم که چقدر از این جمله بدم میاد.) اما این مرد شدن چطوری بدست میاد؟ منظورم اینه که واقعا لازمه آدم همه ارزشهای گذشته اش رو از دست بده و کلا چیزهای دیگه ای بعنوان ارزش تو زندگی براش تعریف بشه تا بهش بگن حالا مرد شدی؟...

بگذریم... یه بخش دیگه از این کتاب رو بخونید:

 

((بعد از فرا گرفتن فن احترام گذاری، تفنگ به دستت می‌دهند و درست از همان لحظه است كه تو به تفنگ تعلق پيدا مي‌كنی، نه تفنگ به تو؛ تفنگت در درجه اول اهميت قرار می‌گيرد و تو چيزی در حد «ضمايم » آن محسوب می‌شوی... .

تو را از خانه‌ات به ارتش می‌برند بی آن‌كه به والدينت قبض رسيد بدهند، و هيچ كسی هم غمش نيست كه تو بعد از دو سال خدمت وظيفه به خانه‌ات برگردی و يا برنگردی اما در مقابل دريافت تفنگ حتماً از تو رسيد می‌گيرند و تو بايد در متن رسيدی كه امضا می‌كنی قيد كنی كه آن را بی عيب و نقص تحويل گرفته‌ای و متعهدی كه آن را همان جور صحيح و سالم پس بدهی. و اگر خلاف اين رفتار كنی گرفتار چنان بازجوئی‌ها و گزارش‌ها و كميسيون‌ها و تحقيقاتی خواهی شد كه مسلمان نشنود كافر نبيند!))

 

به هر حال فقط امیدوارم هرچه زودتر خدمت دوست عزیزم آرش هم تموم بشه و سالم و سلامت به آغوش خانواده اش برگرده.یه بخش دیگه از کتاب:

 

((در جنگ، هيچ كس حق ندارد بداند كی كشته می‌شود و كی زنده می‌ماند. غالباً آن كسی می‌ميرد كه اميدی به زنده ماندن دارد و كسی زنده می‌ماند كه به كشته شدن فكر می‌كند. البته اگر معلوم می‌شد كی كشته می‌شود و كی زنده می‌ماند از نظر حفظ نظم و انضباط به مراتب بهتر می‌بود. فرمانده به من می‌گفت « امروز فلان قدر سرباز بايد كشته بشود » من هم همان طوری كه شايسته است فرمان می‌دهم « تو، تو، تو  و تو مرخص! » و آن وقت تو می‌روی مثل يك پارچه آقا كشته می‌شوی؛ هم دستور انجام شده، هم دفاتر و آمار مرتب می‌ماند، و هم انسان احساس می‌كند كه از كارش لذت می‌برد. البته هيچ هم معلوم نيست چه اتفاقی بيفتد، چون كه البته همه گلوله‌ها که به هدف نمی‌خورد! مأموريت تو كشته شدن است. اين درست، ولی اگر يك وقت كشته نشدی ديگر تقصير تو نيست كه! ))

 

پیشنهاد میکنم این داستان رو هر طور که شده گیر بیارید و بخونیدش؛ خدمت وظیفه نوشته برانيسلاو نوشيج.  

 

|+| نوشته شده توسط یک پسر سر به هوا در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 9:41 |

 

در بین کامنت های یکی از پستهای اخیر مطلبی بود که برای من خیلی جالب بود.این همون کامنته:

 

 سلام وبلاگ زيبا و آموزنده اي داري در پناه خدا موفق و پايدار باشي خوشحال مي شم به سايت ما هم سري بزني.

 

نمی دونم این میترا خانم چه مطلب آموزنده ای تو این وبلاگ پیدا کرده اما راستش خودم هر چی تو وبلاگم بالا و پایین رفتم جز یک سری مطالب معمولی یا طنز بی ارزش چیز دیگه ای (مخصوصا مطلب آموزنده ای) پیدا نکردم. این باعث شد من در درونم متحول بشم و تصمیم بگیرم از این به بعد خودم و این وبلاگ رو وقف توسعه علم و دانش در دنیا کنم و جز مطالب آموزنده و علمی چیز دیگه ای ننویسم تا بی خود وقت جوانان پر استعداد این مرز و بوم رو تلف نکنم!.در همین راستا می خوام بحث علمی جدیدی رو به پیشگاه جوانان طالب علم و معرفت عرضه کنم.

 

********

 

بحث علمی روز در شاخه مکانیک سیالات قضیه ایست به نام"قضیه ریدمان". نتایجی که از این قضیه حاصل میشه کاربرد و اهمیت فراوانی در زندگی روزمره ما داره.طبق این قضیه مقدار ریدمان به چند عامل بستگی داره:

 

1- معادله ریدمان

 

2- تاثیرات محیطی

 

 " O.C ۳- ضریب متغیر"

 

4- در پاره ای موارد بعضی شرایط تحمیلی که در جای خود بحث میشوند.

 

 

شرح قضیه ریدمان:

اول باید به تعریف خود "ریدمان" بپردازیم تا شما از سردرگمی بیرون بیاید.به بیان ساده هرگاه در برنامه هاتون بخواهید به یک چیز مشخص برسید اما در عمل نتیجه ای بگیرید که از زمین تا آسمون با برنامه تون تفاوت داشت اصطلاحا "شما ریدید به برنامه تون" و این یعنی ریدمان! مثلا اگر برنامه ریزی درسی شما بگونه ای بود که در ابتدای ترم به دوستانتون می گفتید "اگر رتبه یک یا دو مکانیک سیالات نشدم حداقل سوم می شم" و در این راه تلاش کرده باشید و قید خیلی چیزها (و افراد) رو زده باشید تا بتونید با خیال راحت تر درس بخونید و آنگاه در پایان ترم به جایی برسید که... :

 

"استاد ببخشید وقتتونو می گیریم.حقیقت داره که شما از اضافه کردن اون دو نمره ای که قولشو دادید منصرف شدید؟ استاد اوضاع بچه ها اصلا خوب نیست و همه به امید دو نمره شما هستند.ما همه با هم داریم مشروط میشیم.استاد... "

 

یا اینکه مثل بعضی ها پشت برگه امتحانتون بنویسید: " استاد متاسفانه شب قبل از امتحان میان ترم پدر بزرگم به رحمت خدا رفتند و من نتونستم به خوبی امتحان بدم.در روز امتحان پایان ترم هم من دو امتحان دیگه داشتم و فردا هم دو امتحان دیگه دارم یعنی پنج امتحان در دو روز. استاد من همه تلاشم رو کردم اما شما لطف کنید منو نندازید.استاد تو رو خدا ... "

و اینطوری مجبور بشید گدایی نمره بکنید تا از مشروط شدن جلوگیری کنید می گوییم "شما در شرایط قضیه ریدمان صدق می کنید!"

 

به این ترتیب ریدمان در بین دانشجویان مکانیک اتفاق افتاد و اکثر قریب به اتفاق دانشجویان با افت یک تا سه نمره ای معدلشون مواجه شدند و در این بین خیلی ها مشروط یا مردود شدند.البته ظاهرا بچه های برق و عمران دست کمی از ما ندارند و اوضاع اونا حتی بدتر از اوضاع مکانیکی هاست.حالا باید به بررسی عوامل ریدمان طبق "قضیه ریدمان" بپردازیم.باید توجه داشت که عوامل تاثیرگذار بر ریدمان در هر مورد متفاوت با مورد دیگه ست و به همین خاطر من بیشتر به شرح عوامل تاثیر گذار بر ریدمان خودم می پردازم.

 

معادله ریدمان:

با توجه به اینکه خود معادله ریدمان بسیار گسترده و پیچیده ست در اینجا برای راحتی کار صرفا بخشی از معادله ریدمان در یک مورد کاملا خاص ارائه میشه که با روش های پیچیده و فراتر از قدرت درک ریاضی دانشجویان معمولی محاسبه شده است!(یکی منو تحویل بگیره!)

این معادله از ترکیب چند معادله ساده و ابتدایی تشکیل شده با این حال حاصل ترکیب این معادلات یک نتیجه جالب در بر خواهد داشت که یکی از اصلی ترین عوامل ریدمان در مورد منه.برای دست یافتن به جواب مورد نظر از طریق معادلات زیر, کار چندان هم آسان نیست. انتخاب اینکه از چه راهی به جواب این معادلات برسید با خودتونه در واقع فقط انتخاب روش رسیدن به جواب شاید کمی سخت به نظر برسه و الا خود جواب به هیچ وجه دست نایافتنی نیست. شاید این بتونه راهنمایی خوبی باشه که این روابط در واقع یک سری توابع ریاضی هستند.(لابد مسخره ام می کنید و میگید غیب گفتی! اما باور کنید راهنمایی خوبی کردم.بعدا خودتون می فهمید که این راهنمایی بدرد کجا می خوره!)

معادله ریدمان من:

 معادله ریدمان

  

توجه: اگر از این معادلات چیزی سر در نیاوردید و احساس گیجی می کنید خیلی به خودتون سخت نگیرید.اما اگر دقیقا به جوابی رسیدید که منظور منه اول به خودم تبریک می گم که چنین معادلاتی رو طراحی کردم و بعد هم به شما که واقعا منو به خودتون امیدوار کردید!

 

تاثیرات محیطی:

تاثیرات محیط بر شرایط و مسائل در بررسی هر پدیده ای غیر قابل انکار و بررسی اون اجتناب ناپذیره اما در این مورد خاص تاثیر "محیط بیگلریان" روی بچه ها خیلی بیشتر از هر مورد دیگه ایه! محیط با شیطنتها و بی خیالی هاش در شب امتحان استاتیک باعث شد بعضی از دوستان که همه حجم مطالب رو برای شب امتحان گذاشته بودند تا حدودی بی خیال درس خوندن بشن اما وقتی نمره ها اعلام شد این محیط بود که از همه بیشتر شده بود و نمره 5/15 محیط در مقابل نمره های سر مرزی من و دوستانم باعث شد تصمیم بگیریم هرطور که شده حال محیط رو بگیریم!(محیط دعا کن نبینیمت هر چند محاله! داری میای بابل حساب بانکیت رو پر کن می خوایم خالیش کنیم!) خراب شدن امتحان استاتیک قطعا مهم ترین دلیل این ریدمانه چون همه امید ما به نمره ی استاتیک بود.

 

 " :   O.C  ضریب متغیر"

ضریب "اوسی" در واقع مشخص کننده میزان "اسگلی" افراده(تو رو خدا نگید نمی دونید اسگل چیه!). در واقع اگر بچه ها اسگل نبودند خوندن درسی مثل استاتیک رو برای شب امتحان نمی ذاشتن (هر چند با این برنامه ریزی چاره دیگه ای نبود) و یا مثلا امتحان به اون ماستی معادلات دیفرانسیل رو خراب نمی کردن یا انقلاب رو در فاصله چهل و پنج دقیقه ای بین امتحان فیزیک 2 و انقلاب نمی خوندن! و... . البته میزان این ضریب در افراد مختلف متغیره اما با توجه به نمرات کسب شده در دروس مختلف به راحتی قابل تشخیصه.

 

شرایط تحمیلی:

اگر منصفانه قضاوت کنیم می بینیم مهمترین دلیل این مسائل برنامه ریزی غیر اصولی دانشکده مکانیک و گروه علوم پایه دانشگاه برای برگزاری امتحانات بوده.به برنامه دو روز آخر امتحانات توجه کنید:

 

*سه شنبه 8 صبح: فیزیک 2 (علوم پایه)

*سه شنبه 11 صبح: انقلاب (علوم پایه)

 سه شنبه 2 بعد از ظهر: علم مواد (مکانیک)

*چهارشنبه 8 صبح: استاتیک (مکانیک)

 چهارشنبه 11 صبح: ادبیات (علوم پایه)

 چهارشنبه 2 بعداز ظهر: انیورسال (مکانیک_مخصوص بچه های ساخت و تولید)

 

در بدترین شرایط مثلا یک دانشجوی مکانیک ساخت و تولید رو در نظر بگیرید که در جریان بی نظمی های انتخاب واحد مجبور بوده همه این درسها رو در یک ترم بگیره.اونوقت آیا میشه توقعی از اون بی چاره داشت؟

 

اوضاع من هم چندان خوب نبود. ستاره ها نشان دهنده برنامه امتحانات من در دو روز پایانی امتحاناته .اگرچه از برنامه بعضی ها سبک تر بوده اما به هر حال فشار زیادی روی من میومد و این باعث میشد به پاس شدن درسها قناعت کنم و در نهایت به اینجایی برسم که هستم!!! در حالی که تا قبل از اعلام نتایج امتحانات دو   روز پایانی خیلی ها خودشونو مدعی کسب رتبه می دونستند, حالا با اعلام نمرات, مکانیک سیالات دیگه اصلا مدعی نداره چون همه بچه ها دارن با نمرات خفن دست و پنجه نرم می کنند.

 

نتایج قضیه ریدمان:

نتایجی که از قضیه ریدمان بدست میاد خیلی مهم هستند:

1-  هرگز خودتونو درگیر حل معادله ریدمان نکنید.من که همه سعی خودمو کردم که در زمان امتحانات به اون فکر نکنم و بی خیالش بشم عاقبتم این شد.وای به حال شماها!!!

2-  سعی کنید هرگز تحت تاثیرات منفی عوامل "محیطی" قرار نگیرید.

3-  همواره برای پایین آوردن "ضریب اوسی" خودتون تلاش کنید.

 

البته وقتی شرایط تحمیلی وجود داشته باشه کاری از دستتون بر نمیاد مگر اینکه هفت جد همه مسئولین دانشگاه رو ببندید به فحش!!! خوب حداقل یه کم دلتون خنک میشه.

   

********

پ.ن1 : نکنه هنوز تو نخ حل کردن اون معادله هستید؟ بابا بی خیال... اون معادله حل کردنی نیست!

 

پ.ن2 : یه وقت باور نکنید که واقعا قراره در این وبلاگ تخته بشه! تو این یکی دو هفته هر چقدر به خودم فشار آوردم که بی خیال این وبلاگ بشم فایده ای نداشت.چون اینجا تنها وبلاگیه که من توش می تونم تفریح کنم. از این به بعد هم این وبلاگ هر چند وقت یه بار آپ میشه.

 

پ.ن3 : ... .یادم رفت چی می خواستم بگم! الان یکی از این ماشینهای دوره گرد اومده جلوی در خونه ما داد می زنه گلابی شیرین... گلابی...!و حواس منو پرت کرده. حالا شما گیر ندید که الان چه وقت گلابیه و این حرفها... لابد اینا هم فکر کردن که با تموم شدن امتحانات من دوباره هوس "گلابی" کردم!(پیدا کنید "گلابی" را).

 

پ.ن4 :آهان یادم اومد...چند وقتی بود که یه عده از داخل دانشگاه به من فشار میاوردن که این وبلاگ رو اونطوری که اونا می خوان هدایت کنم.اما ظاهرا اونا اینجا رو با در و دیوار "مستراح" اشتباه گرفته بودند که انتظار داشتند هر مزخرفی تو این وبلاگ نوشته بشه.از اول هم من با سیاسی کاری تو این وبلاگ مخالف بودم.اینا رو گفتم که بدونید. 

 

|+| نوشته شده توسط یک پسر سر به هوا در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 9:58 |

 

خاطرات وخطرات یک بلاگر!

وبلاگ نویسی همیشه برای من همراه با جذابیت های زیادی بوده.از اولین باری که به پیشنهاد یکی از دوستانم در یک وبلاگ خبری_تحلیلی همکاریم رو با چند نفر دیگه که همگی دانشجو بودند آغاز کردم حدودا دو سه سالی می گذره.اسم اون وبلاگ "ایلسانیوز" بود و به انعکاس اخباری می پرداخت که کمتر در جامعه خبری منعکس می شد.من مسئولیت دریافت و جمع آوری اخبار بی.بی.سی فارسی و چند خبرگزاری رسمی از طریق ایمیل رو بعهده داشتم.متاسفانه بعد از گذشت حدود یک سال از فعالیتمون اون وبلاگ بر اثر بی احتیاطی یکی از دوستان هک شد و به دست عده ای دیگه افتاد و همکاری من با وبلاگ هم از همون موقع قطع شد.اما به خاطر علاقه ای که به وبلاگ نویسی پیدا کرده بودم وبلاگ دیگه ای رو تاسیس کردم که در اون در مورد زندگی و نوشته ها و نظرات "مسعود بهنود" مطلب می نوشتم.اون وبلاگ رو خیلی دوست داشتم چون از طرفی از مسعود بهنود خوشم میومد و از طرفی وبلاگ با استقبال نسبتا خوبی مواجه شد.اما اون وبلاگ هم پس از مدتی (مثل خیلی از وبلاگهای دیگه) بی دلیل فیلتر شد.این در حالی بود که وبلاگ و سایت خود مسعود بهنود بدون هیچ محدودیتی هنوز به فعالیتش ادامه میداد با اینحال من هنوز از نوشتن در دنیای مجازی خسته نشده بودم.البته در مدتی که پشت کنکور بودم عملا فعالیتی در این زمینه نداشتم.

 

پس از ورود به دانشگاه با همکاری چند دانشجوی ساروی دیگه وبلاگ "شهر من...ساری" رو راه انداختیم که تجربه تازه و موفقی بود.هدف این وبلاگ جبران کمبود منابع اطلاعاتی از تاریخ و فرهنگ ساری در اینترنت بود و با بررسی نتایج سرچ هایی که کاربران وبلاگ انجام میدادند معلوم بود که وبلاگ به خوبی به نیاز کاربران پاسخ مناسب می داد."شهرمن...ساری" بارها از طرف سایتهای وابسته به سازمانها و نهادهای شهری ساری نظیر سایت رسمی شهرداری و شورای شهر ساری مورد تقدیر و حمایت قرار گرفت که باعث افتخار ما بود.همکاری من در این وبلاگ هنوز هم ادامه داره.

در همین مدت با اعجوبه هایی مثل "آرش م" و "حاج واشنگتن" آشنا شدم که یکی دستی در ادبیات داشت و دیگری در طنز و هجو و ویژگی مشترک هردو این بود که استعداد فوق العاده ای در نوشتن متنهایی بدیع و البته جذاب داشتند طوری که هر متنی که از این دو می خوندم تا مدتها در یادم می موند.

علاقه به وبلاگ نویسی و آشنایی هرچه بیشتر با آرش در دانشگاه باعث ایجاد انگیزه ای در من شد تا در وبلاگ "پسرهمسایه" که قبلا توسط یکی دیگه از دانشجویان ایجاد شده بود شروع به نوشتن کنم.این وبلاگ تقریبا به سبک "آب و سراب" حاج واشنگتن بود.بعد از مدتی قرار شد من به تنهایی نوشتن در این وبلاگ رو ادامه بدم.برای نوشتن در این وبلاگ از معجونی از سبک های نوشتن حاج واشنگتن و آرش و "جمالزاده" (نویسنده محبوب که تا به حال حداقل کباب غاز رو ازش خوندید) تقلید می کردم.جالب این بود که در همون یک ماه اول وبلاگ به شدت معروف شد و تعداد زیادی از وبلاگها و سایتها این وبلاگ رو لینک کردند.البته لزوما همه این وبلاگها و سایتها موضوعات مرتبط با این وبلاگ رو دنبال نمی کردند.بعضی از اونها سایتها و وبلاگهای شناخته شده ای بودند.مثلا تو همون یک ماه اول تعداد زیادی از وبلاگ نویسهای معروف ساروی و بابلی این وبلاگ رو لینک کردند.اگر چه این خیلی خوب بود اما به دلایلی ما اینو نمی خواستیم و مجبور شده بودیم از تک تک این وبلاگها و سایتها خواهش کنیم لینک ما رو حذف کنند! به این ترتیب موفق شدیم از پربازدید کننده شدن این وبلاگ بگونه ای که کنترل بازدیدکنندگان از دستمون خارج بشه جلوگیری کنیم.اما اینکه چرا نمی خواستیم وبلاگ پربیننده باشه:

 

اولا قصد ما از نوشتن صرفا نوشتن بود.در واقع فقط می خواستیم استعداد خودمونو در این زمینه که تا بحال تجربه ای در آن نداشتیم امتحان کنیم.به همین خاطر رو به نوشتن یک سری مسائل خصوصی و... با شکلی هجو آمیز آوردیم.اما دلمون نمی خواست کسی غیر از آدمهای مجازی که خودمون انتخاب و دعوتشون می کنیم این مطالب رو بخونه.به همین خاطر روی وبلاگهایی که مارو لینک کرده بودند به شدت حساس بودیم.

 

ثانیا به تقلید از داستانهای "جمالزاده" نقش جزئیات مکانها و آدمهای داستانها در این وبلاگ خیلی پررنگ بود و اساسا بخشی از بار طنز مطالب بر دوش اسمها و ویژگی های شخصیتی افراد بود.برای اینکه این مساله باعث ایجاد مشکلی نشه باید کاری می کردیم تا دایره مخاطبان این وبلاگ از محدوده ای مشخص فراتر نره.طبیعیه که اگر غیر از این اتفاق می افتاد هر کدوم از پستهای این وبلاگ برای یکی ایجاد مشکل می کرد.

 

  اینجا تذکر یک نکته ضروریه: هرگز هیچ کدوم از پستهای وبلاگ برای تاثیر گذاری بر شخصیت افرادی که اسمی از اونها آورده شده نوشته نشده بودند.مثلا " My sweet dream " صرفا برای زنده نگه داشتن خاطره روز امتحان نوشته شده بود و نه چیز دیگه ای(منظورم اینه که برای چیز بد دیگه ای مثلا حاشیه سازی برای کسی نوشته نشده بود). "پینوکیو" هم همینطور با این تفاوت که بزرگنمایی بعضی حقایق در اون بیشتر بود. در مورد "تعادل جسم دونیرویی" هم این موضوع صدق میکنه یعنی نقش بزرگنمایی ها و واورنه سازی بعضی چیزها خیلی بیشتر از نقش واقعیت در اون متن بود.اکثر مطالبی که در اون پست به "جسم دونیرویی" مذکور نسبت داده شده بود صرفا برای افزایش بار طنز مطلب بود و نه برای تاثیرگذاری منفی روی شخصیت دوستم.ضمن اینکه ظاهرا در یک جاهایی من کلا حقیقت رو اشتباها جابجا کردم و داستان اصلا چیز دیگه ای بود! (منظورم اون قسمتهای مربوط به آنجل و آلپاچینو و... هست)

البته داستان "راه قهرمانی" فرق میکنه. در این مورد نمی خوام زیاد چیزی بگم فقط اینکه این پست دقیقا نتیجه ای عکس پستهای دیگه داشت و امیر خان ظاهرا بعد از این پست تا حدودی قهرمان شد!!!(اگر اون پست رو خونده باشید خودتون می فهمید تو چی قهرمان شد)

 

به هر حال الان همه اون پستها از آرشیو وبلاگ خارج شدند.امیدوارم که هیچ کدوم از این پستها برای کسی مشکل خاصی ایجاد نکرده باشه.در واقع بیشتر از هرکسی نویسندگان این وبلاگ با مشکل مواجه شدند و در بین نویسندگان از همه بیشتر خود من.اینکه آدم جایی بعنوان محیط خصوصی اش داشته باشه و بتونه توش از هر چیزی که دلش خواست بنویسه خوبه اما تا وقتی که بشه مخاطبان وبلاگ رو کنترل کرد.در واقع هرگز نباید پای کسانی که مارو می شناسند به این وبلاگ باز میشد.خوندن مطالب این وبلاگ شاید برای عده ای از دوستان جالب بود اما به همون اندازه برای من و دوستانم آزار دهنده بود.مطمئنا کسانی که تا حدودی از نزدیک با ما آشنا هستند الان قضاوتی متفاوت از واقعیتهای شخصیتمون درمورد ما دارند و این خیلی آزاردهنده ست.اینکه بعضی از اطرافیان که نه آتقدر دورند که ما رو اصلا نشناسند و نه آنقدر نزدیک که بتونن خوب ما رو بشناسند همه بخشهای با ارزش یک شخصیت رو ندیدند و فقط اون بخش آمیخته با هجو رو شناختند اصلا خوشایند نیست.من فقط امیدوارم کسانی که تابحال مطالب این وبلاگ رو می خوندن قضاوت اشتباهی در مورد من و دوستانم نکنن. چون شناختن شخصیت آدمها به این آسونی ها نیست.

 

چند مطلب دیگه:

1_ اگر تا بحال در مورد ادامه فعالیتم در این وبلاگ تردید داشتم الان کاملا مطمئنم که دیگه حداقل تا چند ماه آینده نمی خوام وبلاگ رو آپ کنم.حتی شاید این وبلاگ رو حذف کنم!.من به واسطه ارادتی که به آرش خان(یا آرش جان) دارم پیشنهاد نوشتن تو وبلاگ جدیدش رو با کمال میل می پذیرم.این برای من افتخار بزرگیه که در کنار نویسنده ای همچون آرش مطلب بنویسم.امیدوارم این کار باعث محکمتر شدن دوستیمون بشه.(البته متاسفانه آدرس اون وبلاگ رو نمیتونم به همه بدم)

 

2_ بالاخره از این برزخ نجات پیدا کردم و احتمالا در تمام مدت تابستون پام به اون بابل... باز نمیشه مگر برای دیدن دوستان! نمیدونید قبول شدن تو درسی که تا قبل از اعلام نتایج صد در صد مطمئن بودم میفتم اونهم با نمره ی 5/14 چه لذتی داره!!! الان خیلی وجدان درد دارم بخاطر اون چند باری که تو وبلاگ با استاد باباخانی شوخی کردم.من جبران میکنم.قول میدم.

|+| نوشته شده توسط یک پسر سر به هوا در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 12:40 |