تبليغاتX
*پسر همسایه*
*پسر همسایه*
یادداشتهای یک پسر سر به هوا

 

نمی دونم از پست قبلی خوشتون اومد یا نه؟ اما من یکی که اصلا با اینجور نوشتن تو این وبلاگ حال نمی کنم. به نظرم اینکه آدم هر مطلبی که ازش خوشش میاد رو کپی کنه تو وبلاگ خودش (حتی اگر خواننده ها خوششون بیاد و باعث بیشتر شدن خواننده های وبلاگ بشه) کاری جلف و بی ارزشه. برای همین بود که من هیچ وقت از ساروی کیجا اونقدر که بقیه قبولش دارن خوشم نمیومد. اما راستشو بخواین دفعه قبل به هیچ وجه وقت و حوصله نوشتن رو نداشتم و از سر اجبار (برای اینکه فکر نکنید بلایی سرم اومده!!!) اولین مطلبی که تو میل باکسم پیدا کردم رو براتون آپ کردم. تو این چند هفته بدجوری درگیر امتحانات میان ترم بودم و مشکلات دیگه ای هم بود که اینجا نمی خوام بگم.

به هر حال الان کمی برنامه ام سبک تر شده و می تونم باخیال راحت بنویسم. بنویسم؟ چی بنویسم؟ اگر بخوام بازم مثل دفعه قبل کپی پیست کنم که باید بگم حتی اگر بمیرم هم حاضر نیستم این کار رو بکنم. حاضرم مزخرف ترین مطلب دنیا رو خودم بنویسم و شما مسخره ام کنید اما نمی خوام  دیگه مطلبی مثل "دعای سال نو" که خیلی هاتون ازش خوشتون اومد رو آپ کنم.

اگرم بخوام مثل قبل گهگاه ماجراهای جالبی از دانشگاه رو براتون بنویسم که باید بگم این هم امکان پذیر نیست. این وبلاگ دیگه به اندازه کافی تابلو شده. الان خیلی ایده های جالبی برای نوشتن تو سرم دارم اما خوب که فکر می کنم می بینم اینجا دیگه محیط خصوصی من تو دنیا مجازی نیست. حالا این وبلاگ خیلی بیشتر توی چشمه و من با نوشتن هر مطلب خاصی از دانشگاهمون یه مشکل می تونم درست کنم. مثلا اگر ماجرای "مهران و رابرت دنیرو و درخت آلبالو و..." رو بنویسم که دوباره یه جنگ جهانی راه میفته! اگر هم از اتفاقاتی که موقع رفتن به نمایشگاه کتاب تهران افتاده و کارهایی که کردیم بنویسم (بهتره بگم کارهایی که نکردیم!!! چون هر کاری که بشه تصور کرد تو اون شرایط میشه انجام داد کردیم مثلا ... یا ... یا اینکه ... .نقطه چین ها نشانه خودسانسوری ترجیحی است! ) که باید از اینجا مستقیم برم اتاق آقای قربانی مسوول حراست دانشگاه!!!. اگرم بخوام دوباره از الی و... بنویسم که... .بابا من کم مشکل دارم که بخوام بیشتر مشکل درست کنم؟  

 

شما فعلا علی الحساب اینو داشته باشید تا من تصمیم بگیرم از این به بعد چه جوری بنویسم:

همه جا امن و امان است تو دانشگاه امیر کبیر هیچ اتفاق مهمی نیفتاده سد سیوند هم حالا حالاها آبگیری نمیشه. توی دانشگاه ما هم که اصلا هیچ نشانه ای از تغییر رفتار مسوولین بعد از اعتراضات صنفی ما دیده نمیشه. الان دیگه به هیچ وجه هفته ای دوتا فیلم روز دنیا بصورت رایگان تو آمفی تئاتر دانشگاه برامون پخش نمیکنن غذاهای دانشگاه هم که اصلا کیفیتش بیشتر نشده و دختر ها و پسر ها هم تو اتوبوس نرقصیدند! هیچ نشانه ای از به گه خوردن افتادن مسوولین دانشگاه بخاطر اتفاقات هفته های اخیر دیده نمیشه! امتحانات میان ترممون هم خیلی آسون بود جای همتون خالی مخصوصا امتحان آخریه  "معادلات دیفرانسیل" به هیچ وجه سوالاتش سخت و فضایی نبودن و اصلا امکان نداره من این درس رو بیفتم. ضمنا من خیلی آدم خوش شانسی هستم و وقتی می خواستیم بریم تهران خود هومن( یکی از اعضای انجمن علمی مکانیک) اومد از من خواهش کرد که برم تو اتوبوس قرمزه بشینم چون بچه ها توی اون ماشین هستن برای همین خیلی به من خوش گذشت و اصلا زهرمارمون نشد. در عوض هیچ کس نگفت تو که با بچه های انجمن علمی برق و کامپیوتر رفیقی و تو انجمن اونا ثبت نام کردی واسه چی اومدی تو ماشین بچه های مکانیک نشستی؟حتی اگر بخوای جای خودتو با "نوید" عوض کنی ما قبول نمی کنیم. می خواستی از اول بخاطر بهونه های الکی نری تو انجمن علمی دشمن!!! ثبت نام نکنی...! اما در هر صورت ما اصلا با دخترای مکانیک خودمونی نشدیم به خدا !!!

(همه مطالب فوق رو با افعال معکوس بخونید)

 

راستی می بینم که همه منچستریها دپرسند و میلانی ها هم از یادآوری خاطره دو سال قبل دارن می لرزن. من که از اول گفته بودم جام مال ماست. نگفته بودم؟ دوم خرداد شاهد ششمین قهرمانی لیورپول در لیگ قهرمانان باشید.

|+| نوشته شده توسط یک پسر سر به هوا در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:23 |
امیدوارم تا به حال این داستان رو جایی نخونده باشید.من که خیلی ازش خوشم اومده:

 

پدری در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده.او هرگز اتاق پسرش رو اینطور مرتب ندیده بود. يك پاكت به روي بالش گذاشته شده بود که  روش نوشته بود «برای پدر». پدر با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار كنم، چون مي خواستم جلوي يك رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا كردم، او واقعاً معركه است، اما مي دونستم كه تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالكوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينكه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون از من حامله است! Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يك کلبه توي جنگل داره و كُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يك رؤياي مشترك داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز كرد كه ماريجوانا واقعاً به كسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي كاريم، و براي تجارت با كمك آدماي ديگه اي كه توي مزرعه هستن، براي تمام كوكائينها و اكستازيهايي كه مي خوايم. در ضمن، دعا مي كنيم كه علم بتونه درماني براي ايدز پيدا كنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره که خوب بشه باور کن پدر. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت كنم. يك روز، مطمئنم كه براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ كدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري كنم كه در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(جواب کامنتهای پست قبلی رو همونجا دادم.)

 

|+| نوشته شده توسط یک پسر سر به هوا در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:50 |
what should I do? help me

 

بالاخره پس از یک هفته التهاب در دانشگاه , اوضاع با عقب نشینی مسئولین امنیتی استان و آزادی 15 دانشجوی بازداشت شده به حالت عادی بازگشت. قصد ندارم اینجا در مورد دلایل ناآرامی های هفته گذشته در دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل حرفی بزنم. گفتنی ها در این مورد رو دوستانم در وبلاگ رسمی دانشجویان معترض (اعتراض دانشجو و مقاومت تا آزادی) نوشتند و شما میتونید کل ماجرا رو از اونجا پیگیری کنید.

لینک این وبلاگها رو میتونید در قسمت پیوندهای روزانه پیدا کنید.

اظهارات سيد محمد جواد شفيعي یکی از دانشجویان بازداشت شده رو درباره وضعیت بازداشتش از اینجا بخونید (البته بعد از خوندن کل این پست )

 

اما من حالا قصد دارم به شیطنتهام ادامه بدم و از حاشیه های این تجمعات در طی یک هفته اخیر برای شما بنویسم.

جالب ترین نکته به نظر من بعد تبلیغاتی این تجمعات در رسانه های فارسی زبان دنیا بود. طی چند روز دانشگاه ما در صدر اخبار اکثر سایتها و شبکه های ماهواره ای قرار گرفت. در رسانه های مخالف جمهوری اسلامی از ما بخاطر شعارهایی که هرگز نداده بودیم تقدیر میشد و دانشجویان دانشگاه ما بخاطر ابراز مخالفت با نظام (که هرگز ابراز نشد) قهرمان معرفی میشدند. سایتهای وابسته به حامیان امریکا از ما بخاطر شعارهایمان علیه انرژی هسته ای (که هرگز بیان نشد) تشکر می کردند و رسانه های طرفدار کمونیسم ما رو حامیان واقعی جمهوری سوسیالیستی معرفی میکردند!!! کار به جایی کشید که بیژن صباغ در سایتهای طرفدار مارکسیسم یکی از اعضای گروه جوانان کمونیست ایران معرفی شد!!!

اما از اینها جالبتر اینکه وقتی این اراجیف رو به هم می بافتند عکسهای ما رو هم که خودمون با دوربینهای خودمون گرفته بودیم به عنوان مدرک به مخاطبین خودشون نشون می دادند.

این وسط انگار هیچ کس حواسش نبود که اعتراض ما صرفا یک اعتراض صنفی بود نه اعتراض سیاسی. در تمام مراحل اعتراض و تحصن دانشجویان این دانشگاه خواسته ها وشعارهای صنفی و غیر سیاسی مطرح شده بود و ذره ای به کسی توهین نشد.

به هر حال این تبلیغات اگرچه درست نبود اما باعث شد که ما هم اندکی تو دنیا معروف بشیم مخصوصا این بابل... (چون بابلی ها اعتراض کردند دیگه نمی گم خراب شده! ) یه اسمی تو دنیا پیدا کرد!!!

ضمنا عکسهای یادگاری خوبی هم تو تجمعات دانشگاه گرفتیم!!! البته من که روز یکشنبه که اوج اعتراض و تحصن بود اصلا تو بابل نبودم در نتیجه اگر تو سایت بابل یونیور که خودم مدیریتش رو بعهده دارم و عکسهای تجمعات یکشنبه رو روش گذاشتم دنبال عکس من می گردید بهتون بگم که تلاش بیهوده نکنید.

 

نکته دیگه اینکه بخاطر رفتار ناشیانه من این وبلاگ تو دانشگاه حسابی معروف شد و من هم الان باید تاوانش رو پس بدم.

موضوع از این قراره که وقتی بیژن صباغ رو ربودند ( تاکید ما بر ربودن بیژن صباغ و نه بازداشت او به این خاطره که بازداشت بیژن کاملا غیر قانونی بوده و توسط افراد لباس شخصی با اتومبیل شخصی و بدون حکم قضایی در محیط دانشگاهی انجام شده ) چند نفر از فعالین دانشجویی اقدام به راه اندازی یک وبلاگ برای اعتراض به ربودن بیژن صباغ کردند و در مورد وبلاگشون هم اطلاع رسانی کردند. اما اون وبلاگ رو تو موتور گوگل ثبت نکردند در صورتی که اغلب دانشجوها برای سرچ کردن به گوگل مراجعه می کنند. در واقع تنها نتیجه ای که از سرچ کردن نام بیژن صباغ در گوگل ارائه میشد وبلاگ پسرهمسایه بود. و من هم بی خبر از همه جا برای همون دوستان اینترنتی اندکم هی گزارش تجمعات در دانشگاه رو آپ می کردم. چند روز گذشت و من تا بیام به خودم بجنبم همه دانشگاه از وجود چنین وبلاگی باخبر شدند. آمار بازدید از این وبلاگ ظرف دو روز پنج برابر شد و بزرگترین نگرانی من این بود که ممکنه کسانی که من بدون اجازه اونها اسمشونو تو این وبلاگ آوردم و در موردشون چیزی نوشتم همه مطالب این وبلاگ رو بخونن.

...

 

 ( برای احترام به شخصیت افرادی که در ادامه مطالب این پست نامی از آنها برده شده و باعث بروز پاره ای مشکلات شده ادامه این پست توسط نویسنده وبلاگ حذف شده است )

|+| نوشته شده توسط یک پسر سر به هوا در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:43 |