تبليغاتX
*پسر همسایه*
*پسر همسایه*
یادداشتهای یک پسر سر به هوا

روز چهارشنبه گذشته بود که برای کاری می خواستم به خیابون 15 خرداد برم.از خونه که راه افتادم رفتم سر سه راه ملامجدالدین و منتظر تاکسی وایستادم تا برم سر ساعت و از اونجا هم به قارن و از قارن هم تاکسی بگیرم تا 15 خرداد.قبل از من چهار پنج خانم دیگه منتظر وایستاده بودند و چند آقا هم به صف اضافه شدند.اولین تاکسی که اومد با پیشنهاد دربستی یک خانم مواجه شد و جز اون خانم کسی رو سوار نکرد.چند دقیقه بعد یه مسافرکش شخصی اومد اما این راننده هم خیلی ناقلا بود و جوری وایستاد که فقط خانمها تونستند زود سوار بشند و به قول معروف یه پیکان جیگر بار زد و رفت.با خودم فکر کردم زن بودن هم چه محاسنی داره و ما نمی دونستیم؟!!!.بغل دستیم هم که از این کار راننده خیلی جوش آورده بود به طعنه گفت: از این به بعد ما هم باید آرایش کنیم و لباس زنونه بپوشیم تا یه ماشین پیدا شه که ما رو هم سوار کنه!

اولش از حرفش خنده ام گرفت اما وقتی بعد از یک ربع منتظر ایستادن تاکسی گیرمون نیومد به این نتیجه رسیدم که این آقا تا حدودی هم حق داره!!!

******

بالاخره یکی از این مسافرکشهای شخصی (بعد از اینکه دیگه هیچ خانمی توی صف باقی نمونده بود)دلش به حال زار ما سوخت و سوارمون کرد.تو تاکسی بحث بالا گرفت که چرا راننده ها فقط یا دنبال مسافر دربستی هستند یا دنبال خانمهای خوش تیپ و خوش استیل!!!(البته اصل کلمه های خوش تیپ و خوش استیل! یه چیز دیگه بود که من رعایت حال شما رو کردم و اینجا ننوشتمش.)

راننده هم که یک آدم نسبتا حزب اللهی به نظر می رسید مدام میون حرف ها می گفت:<<استغفرالله...چه دوره و زمونه ای شده!>>

خلاصه(به خیر و خوشی)به میدون ساعت رسیدیم.از میدون ساعت خودمو به سرعت به سر قارن رسوندم تا دیگه اینجا همون بلا سرم نیاد و به خاطر خوشگلی خانمهای محترم سه ساعت علاف نشم!خدا رو شکر نه تنها زیاد علاف نشدم بلکه شانس هم آوردم.چون خیلی زود تاکسی رسید و من در کنار دو جیگر طلای دلربا! در صندلی عقب پراید قرار گرفتم.خداییش این طرح تعویض تاکسی های فرسوده با پراید و سمند خیلی طرح توپیه.علاوه بر مذیتهایی که هر روز در موردش صحبت میکنند مثل آلودگی کمتر و شهر زیباتر و از این حرفها...یکی دیگه از مذیتهای مهمش اینه که اگه مثل امروز دو تا دختر ناناز رو صندلی عقب پراید(که دو نفر به زور توش جا میشن ) کنارت بشینن می تونی حسابی بهره ی لازم رو از فرصت بدست اومده ببری! و جایی برای اعتراض کسی هم باقی نمیمونه!خوب به ما چه که پشت پراید کوچیکه و ما و بیشتر خانم های محترم کمی تا قسمتی درشتیم و سر هر پیچی همین طوری بی اختیار میریم تو بغل اونا(یا گاهی بر حسب اتفاق اونا میان تو بغل ما)!!!

خلاصه اینجا حسابی تلافی اون علافی رو در آوردم و انصافا اون دختر بغل دستی هم سنگ تموم گذاشت و کلی به ما حال داد(امیدوارم که خودشم حداقل کمی حال کرده باشه چون طفلی خیلی حواسش جمع بود که درست و حسابی تو بغلم هست یا نه؟!!!)

در نهایت اتفاقا هر سه اول بیست متری پیام نور پیاده شدیم و تا یه جاهایی هم با هم رفتیم اما چون الان خیلی وقت ندارم نمی تونم بگم که بعدش دقیقا چه اتفاقهایی افتاد.شرمنده!

******

|+| نوشته شده توسط یک پسر سر به هوا در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 15:32 |
به زودی آپ می کنم
|+| نوشته شده توسط یک پسر سر به هوا در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 13:58 |